بر چاهی که از اشکهای علی پر است و لبریز از فریادهای خاموش اوست،چه چیز مرهم زخم های تنهایی است؟! همراه می شوم با باد"امشب کوفه قیامت است!امشب ماه از کف چاه بیرون می آید. امشب عدالت را در پیشگاه بزدلی "نفاق" ، ناجوانمردی و بی مرزی حرص فرق می شکافند...
ای لیاقت تمام، ای سبزترین حادثه زمین. تفسیر این پرسشی همیشه که مگر می شود بشر بود و چنین پاک زیست! بر سایه سار کدام نخل گریستی وقتی دل شکسته فاطمه را به خاک سپردی و چشمهایت در اجبار دیدن صبحی دیگر بی اشک گریست....
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم؛
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم،
لحظه ی دیدار نزدیک است....
*دقیقا یک سال پیش تو یه همچین شبی فکرشم می کردی که دقیقا یک سال بعد باز تو یه همچین شبی از چه کارایی پشیمون بشی؛ از چه چیزایی استغفار کنی؟!.... به خاطر چه غلطایی توبه کنی.... فکرشم می کردی اینجور آدمی بشی؟! هر سال تو این شب پاک می شیم انگار.... می گیم من دیگه آدم شدم.... از فردا فلان می کنم و بهمان نمی کنم.... تو شب اما؛خودت خوب یادت میاد خیلی چیزا رو.... عهد و پیمانای شکسته.... یاد قول هایی که زیرشون زدی و به روی خودتم نیاوردی آره:فراموشی!!
واقعا اگه این فراموشی نبود، زندگی چقدر سخت می شدا....
اونوقت؛ وقتی باز یادت میاد؛ چطوری روت می شه باز تو چشاش نگاه کنی و برای صدمین بار بگی:ببخشید.... و باز ازش چیزی بخوای.... آره فکر می کنی عین گستاخیه....اما اون براش این چیزا نیست.... واقعا که چه صبری داره.... واقعا تو می تونی توصیف کنی مهربونیشو؟!!!!
چه هیجانیه؛ اینکه فکر کنی تو همین شب سرنوشت یک سالت نوشته میشه!! یعنی از فردا هر قدمی که برداری خدا نوشته اما.... باز سرنوشتت دست خودته.... یعنی کسی تو رو مجبورت نمی کنه بد بشی.... این فقط خودتی که.... یعنی اگه خودت نخوای و تنها اگه خودت نخوای و عهد و پیمانت رو باز فراموش نکنی.... مطمئن باش اون برات همیشه خوب می خواد.... همیشه!!!!
همه ی حرفا تلمبار شده روی هم....ومثل همیشه فرصت کم....
خب می تونم نصفشو بذارم واسه آپ بعدی.... پس فعلا مدرسه رو بی خیال می شیم و راجع به این فصلی که رفت....از متنای تکراری و کلیشه ای خسته شدم.... پارسال آخرین آپ تابستونم همینجوری بود....تابستونم تموم شد با همه ی کارا و برنامه ریزی های انجام نشده!!
اما این تابستون فرق می کرد....اونقدر توش تجربه بود که افسوس وقت های هدر رفته و کلاسای نرفته رو نمی خورم....اتفاقای بد زیاد افتاد...
این تابستون اونقدر منو چرخوند و منم چرخیدم(البته بنده حزب باد نیستم....چون هر چی هم که چرخیدم تهش یه چیز ثابتی شدم!!) که کلی چیز یادم داد
سر بدترین اتفاق زندگیم شاید....یاد گرفتم به هر حال ما آدمیم و جدال و بحث و دعوا بین هر دو طرفی ممکنه پیش بیادو هر آدمی می تونه عصبانی بشه!!
ولی رفتاری که این وسط از خودش نشون می ده همه چیزو تعیین می کنه....جداً بهتون پیشنهاد می کنم اگه با کسی دعوای سختی هم می کنید.... چون ممکنه بعدا با هم خوب شید و توچشمای هم نگاه کنید....پلای پشت سرتونو خراب نکنید و کاری نکنید که نشه جمعش کرد!! چون همه عین من بی خیال نیستن که بگن:" بابا تو دعوا که حلوا خیرات نمی کنن!!".... یعنی درسی شد این واسه من....!!
دیگه فهمیدم که: درسته بزرگترا با تجربه ترن و خیلی بیشتر از ما می دونن،اما همه چیز رونمی دونن....تقریبا یاد گرفتم اگه واقعا به کاری که می کنم ایمان دارموتو درستی ش شکی ندارم.... می تونم بدون بی احترامی بهشون حالی کنم که یه ذره م احتمال بدن حرفشون درست نیست.... یعنی در واقع فهمیدم بهتره یه چیزایی رو خودم تجربه کنم اگه عواقب خیلی بدی نداشت.... ریسک کنم اگه احتمال زنده موندنم زیاد بود....
مهمتوین چیزی که یاد گرفتم این بود که نباید هول باشم.... نمی دونم این تجربه رو چطوری بنویسم ولی یاد حرفای بردیا می افتم.... اغما رو که می بینین؟!....اگه خدا چیزی مونو ازمون گرفت حق نداریم دیگه نپرستیمش و به بی عدالتی محکومش کنیم.... کفر تنها گناهیه که بخشیده نمی شه....عدالت اونچیزی نیست که ما دلمون می خواد.... خوب و بد اونچیزی نیست که ما تشخیص می دیم.... یکی حین پخش این قسمت فیلم به من sms داد که یاد بگیر.... حالا نمی دونم مث همیشه تیکه بود یا واقعا یه چیزی می دونست.... به هر حال فهمیدم که ما خیلی چیزا رو نمی دونیم.... شاید ما از راز این دنیا هیچی نمی دونیم و بالاخره معنی این جمله رو که همیشه صفحه اول موفقیت می نویسه فهمیدم...." یه روزی، یه جایی، یه چیزی، یه جوری، یه کسی....صبر داشته باش....صبر داشته باش....!!"
و اما یه هفته از ماه رمضان گذشته .... به لطف دکترای از خود راضی 5 روز اول رو نگرفتم....و اگه می خواستم به حرفشون گوش کنم باید باید حالا حالاها به روزه های قضام اضافه می شد....دیگه این اخرین بار که مامانم از دکتره پرسید: واسه تست فردا می تونه روزه بگیره؟! دکتره م با یه لحن مسخره ای گفت: خانوم آدم مریض که روزه نمی گیره....!!!!: خواستم سرش داد بزنم: عمه ت مریضه بی شعور....مگه من قرص می خورم یا آمپول تقویتی می زنم که روزه نگیرم....دلش خوشه.... انگار خودش قراره قضای اینا رو بگیره....خلاصه مث همیشه لج کردمو گرفتم....
چقدر دلم می خواست بعد نماز صبح دیگه نخوابموهی قرآن بخونم.... یعنی زود قراءتشو تموم کنم برسم به معنیش....رمضان حد اقل این لطف در حق آدم می کنه که چند کلمه از کتابی رو که کل دنیا روش تحقیق می کنن رو بخونه....خوب بودن....چرا تو رمضون آدم احساس خوب بودن میکنه؟!واسه اینکه خودشو مجبور می کنه که همه جاش روزه باشه....ولی بین خودمون بمونه ها....بدم میاد از آدمایی که تا رمضون می شه عابد و زاهد و مسلمانا....و تا تموم می شه،روز از نو،روزی از نو....!! باز جای شکرش باقیه که احترام این ماه رو میگیرن....ولی انگار فقط تو این ماهه که باید آدم باشیم....(کمی تا قسمتی با خودم هم هستم!!)
به هر حال که از همین حالا لحظه شماری می کنم واسه افطاری مدرسه!! قراره بریم راهنمایی دیگه، نه؟!
پ.ن:از اونایی که دلشون پاکه،جداً می خوام که رمضونه دعا کنن که یه عده ادم که می خوان یه کار خوبی کنن....موفق بشن....!!
غروب جمعه پاییز می آید
هزاران برگ پاییزی
لباس زرد خود بر تن
به زیر گامهای عابری خسته
خزان و خشکی خود را، به نجوا باز می گویند
غروب جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش
تنها به قدر یک بهانه فاصله باقیست
یکی آمد، کلید قفل لبهای مرا آهسته بردارد
ولی من
این سکوتم
آخرین سرمایه ام را
با کسی، قسمت نخواهم کرد
به تنهایی قسم
دلتنگ دلتنگم
میان آسمان دلگرفته، با دل تنگم
فقط یک پنجره راه است
غروب و جمعه و پاییز!!
عجب ترکیب دلتنگی
....
ولی من خسته ام از حس تنهایی
مرا با غم حسابی نیست
مرا باغصه کاری نیست
دلم می خواهد از فردا
رها سازم خودم را از غم و دلتنگی و تشویش
من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت
و با این جسم و روحم، مهربانی ها که خواهم کرد
و از یکشنبه با مردم قراری تازه خواهم داشت
تبسم هدیه خواهم داد، و دستانی که می بخشند
دوشنبه با خدا، من عهد می بندم
برایش بنده ای باشم، همان جوری که می خواهد
سه شنبه مهربانی هدیه خواهم کرد
و می بخشم تمام آن کسانی را که من را،سخت ازردند
و در چهارشنبه این هفته زیبا، که می آید
خدا را بر تمام داده هایش شکر خواهم گفت
و در پنجشنبه از دنیا
و هر چیزی که دارم شاد خواهم شد
با رضایت، زنده خواهم بود
با سخاوت، مهر خواهم داد
با سعادت، بهره خواهم برد
ولی این لحظه را، امروز را، آخر چه باید کرد؟!
کاش می شد از همین امروز
من دنیای خود را تازه می کردم
که می دانم ردای حزن را
من بر غروب جمعه پاییز پوشاندم
و چیزی جز همین احساس،
در اندیشه هامان جا نمی ماند
که باید من رها سازم ز خود،
این باور تاریک خود را
کنون باید همین امروز
این لحظه
در غروب جمعه پاییز برخیزم
و دنیای خودم، آنگونه ای سازم که می خواهم
که در دنیای من،
جز من کسی را قدرت تغییر کاری نیست
توانستن، چه حس ناب و زیبایی!
سلام ای باور روحی ز جنس روح یکتا
خالق پاک خداوندی
سلام ای خالق دنیای من، ای من
تبسم قفل لب های مرا بگشود
و اینک ان بهانه، تا ببارد چشم نمناکم
و می بارد
به روی این دل روشن
کنون یک پنجره تا آسمان باز است
تن عریان کوچه، همچنان خشک است
هزاران برگ پاییزی
به خشکی گوشه دیوار می لغزند
هزاران شکر،انسانم
نه برگی خشک، در دستان باد سرد پاییزی
غروب جمعه پاییز
و امیدم به فردایی که می آید.